تبليغاتX
دلاله
دلاله


هنری



هوای خوبی نیست آغا . عاشق شدن گناه بزرگی است !در این راه نه آسمان را به ما می دهند و نه زمین را اینجا حتی جای خوبی هم نیست . درختها پلاک دارند و جنگل تنها یک رویا برای خیابان است . هر روز شاخه ای را می برند و سایه ها بی اعتبار می شوند. هیچ درختی نمی تواند قایم شود باد که بیاید زود لو می رود  .

نه آغا! هوا هوای خوبی برای عاشق شدن نیست . زمین می لرزد و زمان روی خاک مرده ی دلها می ماسد. رقاصکها شرم نمی کنند وسط میدان ساعت تند و تند شیلنگ تخته می اندازند و لحظه تابوت ثانیه را به دوش می کشد . غربت بدی است کرمها پیله می خواهند تا به اعتبار قانون پروانه شدن کسی نگاهشان کند.

ما که همان اول گفتیم هوا هوای خوبی نیست برگرد‌ لب این جاده جلوی چشم خورشید خانوم دستهای مرموزی تابلوی طلوع ممنوع مترسک نصب کرده اند و تاریکی انگشتهای باریکش را در زندگی فرو کرده است .

مزدورهای مقوایی نمیگذارند درختی سر پا بایستد تا ما قدم بزنیم غربت بدی است . این مزدورها بطن حادثه را فاجعه آفریدند . ببین الان که هوا جواب نمی دهد شاید یک روز پاییزی دوباره باران بیاید ریشه ها آب بخورند رنگین کمان کمان بزند ما روی آن سر بخوریم ... 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:36 توسط فاطمه سعادت نصری |



 

 ماه بیبی دلم برای تو تنگ شده است

باران که بارید گفتم سال سال خوبی است

چشمهای تیله ای ام از حدقه بیرون افتاد

و

حرمت دوزخ شکست

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:8 توسط فاطمه سعادت نصری |



هوای لکاته ایست

طلوع ممنوع مترسک

این عشیره باید پرپر بزند

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:22 توسط فاطمه سعادت نصری |



آفتاب ولو شده بود کف حیاط

و کودکان ولگردش

پشت به سایه های تابستان

صورت خداوندگارشان را بند می انداختند


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:15 توسط فاطمه سعادت نصری |



تو در راس این دو خط موازی

چشمهایم عادت کرده اند که دوره کنند ساحل را

آبرفتهای قدیمی که کف ساحل ماسیده اند در کفشان را دیده ای

من تاول می خورم

دار می زنی

باکرگی دیروز تنم را

می شکنم

خدای من به من اقتدا کن

و برای ابهتم 

... رکعت نماز بخوان

وضو لازم نیست تو خود خدایی

فقط یک هشدار کوچک

باکرگی ام را زوزه نکشی

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:6 توسط فاطمه سعادت نصری |



در متن جاده می رود وسنگ می زند                          بر سایه اش غروب سفر چنگ می زند

اینجا کجاست همسفر خانگی که مرگ                        در شهر باد جیغ می کشد وسنگ می زند

مردم کجای خاطره ها جان سپرده اید                          وقتی که تیغهای شما زنگ می زند

خورشید کشته می شود در این کمین شب                 وقتی که بر تمام جهان رنگ می زند

مردی که از جنوب رهایی وزیده بود                             بر سایه اش غروب سفر چنگ می زند


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:1 توسط فاطمه سعادت نصری |



و آفتاب اسیر می کند فراخی جاده را در خود

و می پیچد چونان کانون باد

در چشمهای قهوه زار دختری از جنوب

که می وزد

جادو از چین واچینهای نگاهش

 در مسیری که می رود خورشید

روزهای داغدار

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:43 توسط فاطمه سعادت نصری |



چقدر بگیرمت از خورشید

مرد جنوبی 

که می وزی از انتهای آزادی

در رویای پرواز

روز هنوز زانو نزده بود

که بی بی گلاب قانون شتاب را

از روی سیب های فاصله

با صدای قرمز خروسهای لاری

 وصله زد به قانون فیثاغورس


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:35 توسط فاطمه سعادت نصری |



این روزهای حریص

مرد می خواهد

 بیشه پر از وحشت

در گذر کدام کوچه ی اندیشناک

 دل به خاک آینه بسپارم

تو برقصی یا من

من برقصم یا تو

 فرقی نمی کند

مردی بر سکر همین روزهای حریص از افق زبانه می کشد

 و خدا تب می کند

دردی به رنگ ترکهای دوست

بیشه غلیظ می شود این روزهای حریص 

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:34 توسط فاطمه سعادت نصری |



هوا خراب است

 باید تبر به جنگل آمازون برد

 وقتی می گذرد از می سی سی پی

بکارت دختری از بالا شهر تناسبها به هم می خورد

 و خدا

در آمازون حلول میکند

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:27 توسط فاطمه سعادت نصری |